به یک صغیره مرا رهنمای شیطان بود
به صد کبیره کنون رهنمای شیطانم
حکیم سوزنی سمرقندی (487-569) "خواجه ی بازار فسق و عصیان"، بی تردید از بی پروا ترین شعرای ادب فارسی است در معنا و لفظ. این شاعر بقول خویش "کنگ نر دیوانه" گستاخانه ترین تعابیر را بی هیچ تخفیفی در شعر به کار می گیرد. تمایل جنسی به معشوق مذکر از نمایان ترین عناصر معنایی شعر اوست. در این فرصت به شرح برخی از لغات و ابیات او خواهیم پرداخت و در مجال های دیگر برخی از ظرافات و دقایق منحصربفرد وی را برخواهیم رسید.
***
تیز بر ریش و سبلت آن کل
خوه کلی باش و خوه بیابانی
(کُلی: روستایی، دهی)، (خوه: [خُه] خواه)
چون تو صنم و چو ما شمن نیست
شهری و کلی تویی و ماییم (سنایی)
***
تا سیم بود، بود میان پایشان چو سیم (میان پا: میان ران، میان پا)
دادیم سیم و کرد (یم) میان پای فی البطون (میان پا: آلت رجولیت)
***
در پناه پهلوان کبک و تذرو آرد برون
چوزگان دانه چین از بیضۀ شاهین و باز (چوزه: جوجه)
بگیرم آنگه و ریشش یکان یکان بکنم
چو پر چوزۀ اندر ربوده گرسنه خاد
(خاد: غلیواژ، زغن، مرغ گوشت ربای – چوزه: بچۀ ماکیان، جوجه)
***
چون کودک دبستان اخلاص و فاتحه
دشنام آن سیاهه زن از بر کنم همی (سیاهه: غر، روسپی، فاحشه)
***
لقیط کردی فرزند خویش و میدانم
که شعر باشد فرزند شاعر و زو زاد
لقیط بود که فرزند خویش کرد لقیط
که داند این ز که ماند و که داند آن ز که ماند
(لقیط: [ل َ] برداشتن چیزی از زمین، نوزادی که در راه افتاده یابند و از زمین بردارند، کوی یافت. هجو بی نامی که برایش سروده اند را به فرزند سرراهی تشبیه کرده)
***
آن گربزی که عشوه خریدم ازو دو سال
دوشش نخست عشوه که بفروختم خرید
(گربز: [گُ ب ِ/بُ] (بروزن هرگز) مکار، محیل، در اصل گرگ و بز بوده یعنی گرگی خود را به لباس بز درآورد، طرار، خبیث)
***
تاز خمخانه یکی دست بحمدانم برد
دید چیزی برانسنگی چون باهوی کرد
(باهو: بازو، چوبدست بزرگ شبانان، دستوار، چماق)
***
بهجا گفتن سرد از دهنی چون کس خر
علک میخاید تا بو که که و جو خرمش
(عِلک:صمغی که خاییده شود و از هم نپاشد، مصطکی، عَلک خاییدن: دندان ساییدن بر هم چندان که بانگ برآورد)
***
ز فربهی بکمالی که گر فریش کنم
رود دو نایژه روغن از آن دو لخت فریش
(فریش [فَ]: تاخت و تاراج، گوشت بریان، فریس، فریژ/ فریش آوردن: حمله آوردن، تاختن/ فریش کردن: بریان کردن)
***
کشیده قامت و گلروی و مشکبوی وی است
خلیده بینی و چمچاخ و گنده فوز منم
(چمچاخ: منحنی و خمیده/ فوز: گرداگرد دهان، پوز)
***
بشکنم کله به باهوی هجا و دشنام
زانکه آن کلۀ شوم ازدر باهوست مرا
(باهو: بازو، چوبدست بزرگ شبانان، دستوار، چماق)
***
اوست قواده هر کجا در دهر
کنده ای خوب و قحبه ای زیباست (رکن مکرانی)
کنده: [کَ/ کُ] امرد قوی جثه، مخنث
قواده: زنی که برای مردان زنان فاحشه آورد [مرد این کاره را کس کش گویند]
***
حریف آمده مهمان و مطرب و ره گوی
برون ماه صیام و درون ماه صیام
ره گوی: خواننده، خنیاگر، نغمه سرای
***
ای مُرز ترا دریده مردی
زان مرد بتو رسیده دردی
سوزنی از ابلهی درید بسی مُرز
کفت بسی مغز کون بخرزۀ چون گرز
(مُرز: سوراخ اِست، مقعد)
***
سوزنی در مدح وی با قافیه کشتی گرفت
قافیه شد نرم گردن گرچه توسن بود و گست
نرم گردن: کنایه از مطیع، رام، منقاد
گست: [گ َ] زشت، قبیح
در جای دیگر گوید:
چو خر نرم گردن نگشتم از آن
ولیکن چو خر گشته ام سخت کیر
***
خسو را خسو زادگان و ورا
بگادم نشد کیرم از گاد سیر
داماد خسر گای بدی بیش بسی سال
وامسال خُسُر خواجۀ داماد سپوزی
خسو: [خ َ/ ُ] مادر زن
خُسُر: پدر زن
خُش: مادر زن، خَشامَن
چه نیکو سخن گفت یاری بیاری
که تا کی کشم از خسر ذل و خواری (رودکی)
تازیانه دو تا چو کیر خسر
مویش اندر کشفته چون کس خش (منجیک)
مفخر جمله انبیا او بود
خسر میر مرتضا او بود (سنائی)
***
شاهین ترازو شد گویی دل مخدومت
یکسو غم مرغابی، یکسو هوس شاهین
***
شکسته بر سر و دست و زبانش
بخایسکی و سنگی و کُدنگی
خایسک: پتک/ کُدنگ: چوبی که گازران جامه بدان کوبند تا پاک شود
***
منم کلوک خرافشار و کنگ خشک سپوز
حرام زاده و قلاش و رند عالم سوز
ز بهر جماع خران خر کلوکان
خرامان بخانه بری پاده پاده
کلوک: [کَ] امرد، کنگ:[کِ] پسر امرد درشت قوی جثه
***
در وصف آلت خود گوید:
کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگون
سرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است
***
هرچند که کنگیم و کلوکیم و لکامیم
تن داده و دل بستۀ آن دول غلامیم
کُنگ: مرد سطبر قوی هیکل
لُکام: بی ادب و بی شرم و حیا
کُلوک: بی ادب و بی حیا، گستاخ، شطاح
(کلوک: [کَ] کودک امرد)
***
خردول و خربفایی نی عقل و نی خرد
اندر سرت بخردلۀ او بخربقه
(عقل باندازۀ خردلی در سر داری و خرد خربقه ای)
خردول: بی حیای احمق نادان
خربقه: [خَ بَ قَ] یک حب و یک دانه از خربق (= نوعی رستنی، خانق الذئب)
خردله: یک دانه خردل
دول: حیز، مخنث، بفا
***
مالیخ کاخ پخته بد اندر دماغ خویش
زان کاخ خویشتن را گنده دماغ کرد
مالیخ: مخف مالیخولیا
***
تیم: کاروانسرای بزرگ
تیمچه: ... کوچک
***
پاردم خر کشید زیر و بخر گفت
سرمکش از من که فیلسوف جهانم
پاردم: دوالی چرمی از ساز اسب که بزیر دم افتد، رانکی، زیر دمی، گوزبان
پال + دم (پال: ریسمان)
***
از دست روزگار ستمگر بعهد او
زی اهل شهر نخشب خط امان رسید
خط امان من است این قصیدۀ غرا
که بیش ازین نکنم کار و باردم خر را
خط امان: [مقابل خط خون]
ناروا: بی رونق، نارایج، کاسد
ناروا چون درم قلب ز تو بی هنران
باروائی تو و در هر هنری قلب درم
آری شبه آرد بها گهر را
عزت درم ناروا روا را
***
تا که از یغما و تکسین از برای رزم و بزم
بندگان آرند شیطان بند حورالعین صور
از برای رزم دشمن وز برای بزم دوست
جز بت یغما مخوه جز لعبت تکسین مخر
تکسین: شهری در ترکستان منسوب بخوبرویان
***
تا چنو خر ز بهر پشمآگند
ببرد گاو لوت نقل و شراب
سیه گلیم خری ژنده جل و پشماکند
که ژندگیش نه درپی پذیرد و نه رفو
هم سگان را قلاده زرین است
هم خران را خز است پشماگند (خافانی)
پشماگند: چیزی باشد که آنرا پر پشم کنند و مابین پشت ستور و تنگ بار گذارند، زین یا جل شتر که پالان بر زبر آن نهند، خوی گیر، قرطاط، بردعه [= گلیم ستبر که در زیر پالان در پشت ستور نهند]
***
میرفت و می آمد دل من تا بگه صبح
چون بانگ سگ از سیر بگرمای سمرقند
***
حکیم سوزنیم چشم شاعران بهجا
چو چشم باز بدوزم بسوزن فولاد
هزار سوزن فولاد بر دل است مرا
ازین حریرقبایان که دوش بر دوشند (بابا فغانی)
***
شاه بشاهین درافکنا و مر او را (شاهین: دستۀ ترازو)
تا که چو طیار گردد آن پله با این (طیار: زبانۀ ترازو)
به صد کبیره کنون رهنمای شیطانم
حکیم سوزنی سمرقندی (487-569) "خواجه ی بازار فسق و عصیان"، بی تردید از بی پروا ترین شعرای ادب فارسی است در معنا و لفظ. این شاعر بقول خویش "کنگ نر دیوانه" گستاخانه ترین تعابیر را بی هیچ تخفیفی در شعر به کار می گیرد. تمایل جنسی به معشوق مذکر از نمایان ترین عناصر معنایی شعر اوست. در این فرصت به شرح برخی از لغات و ابیات او خواهیم پرداخت و در مجال های دیگر برخی از ظرافات و دقایق منحصربفرد وی را برخواهیم رسید.
***
تیز بر ریش و سبلت آن کل
خوه کلی باش و خوه بیابانی
(کُلی: روستایی، دهی)، (خوه: [خُه] خواه)
چون تو صنم و چو ما شمن نیست
شهری و کلی تویی و ماییم (سنایی)
***
تا سیم بود، بود میان پایشان چو سیم (میان پا: میان ران، میان پا)
دادیم سیم و کرد (یم) میان پای فی البطون (میان پا: آلت رجولیت)
***
در پناه پهلوان کبک و تذرو آرد برون
چوزگان دانه چین از بیضۀ شاهین و باز (چوزه: جوجه)
بگیرم آنگه و ریشش یکان یکان بکنم
چو پر چوزۀ اندر ربوده گرسنه خاد
(خاد: غلیواژ، زغن، مرغ گوشت ربای – چوزه: بچۀ ماکیان، جوجه)
***
چون کودک دبستان اخلاص و فاتحه
دشنام آن سیاهه زن از بر کنم همی (سیاهه: غر، روسپی، فاحشه)
***
لقیط کردی فرزند خویش و میدانم
که شعر باشد فرزند شاعر و زو زاد
لقیط بود که فرزند خویش کرد لقیط
که داند این ز که ماند و که داند آن ز که ماند
(لقیط: [ل َ] برداشتن چیزی از زمین، نوزادی که در راه افتاده یابند و از زمین بردارند، کوی یافت. هجو بی نامی که برایش سروده اند را به فرزند سرراهی تشبیه کرده)
***
آن گربزی که عشوه خریدم ازو دو سال
دوشش نخست عشوه که بفروختم خرید
(گربز: [گُ ب ِ/بُ] (بروزن هرگز) مکار، محیل، در اصل گرگ و بز بوده یعنی گرگی خود را به لباس بز درآورد، طرار، خبیث)
***
تاز خمخانه یکی دست بحمدانم برد
دید چیزی برانسنگی چون باهوی کرد
(باهو: بازو، چوبدست بزرگ شبانان، دستوار، چماق)
***
بهجا گفتن سرد از دهنی چون کس خر
علک میخاید تا بو که که و جو خرمش
(عِلک:صمغی که خاییده شود و از هم نپاشد، مصطکی، عَلک خاییدن: دندان ساییدن بر هم چندان که بانگ برآورد)
***
ز فربهی بکمالی که گر فریش کنم
رود دو نایژه روغن از آن دو لخت فریش
(فریش [فَ]: تاخت و تاراج، گوشت بریان، فریس، فریژ/ فریش آوردن: حمله آوردن، تاختن/ فریش کردن: بریان کردن)
***
کشیده قامت و گلروی و مشکبوی وی است
خلیده بینی و چمچاخ و گنده فوز منم
(چمچاخ: منحنی و خمیده/ فوز: گرداگرد دهان، پوز)
***
بشکنم کله به باهوی هجا و دشنام
زانکه آن کلۀ شوم ازدر باهوست مرا
(باهو: بازو، چوبدست بزرگ شبانان، دستوار، چماق)
***
اوست قواده هر کجا در دهر
کنده ای خوب و قحبه ای زیباست (رکن مکرانی)
کنده: [کَ/ کُ] امرد قوی جثه، مخنث
قواده: زنی که برای مردان زنان فاحشه آورد [مرد این کاره را کس کش گویند]
***
حریف آمده مهمان و مطرب و ره گوی
برون ماه صیام و درون ماه صیام
ره گوی: خواننده، خنیاگر، نغمه سرای
***
ای مُرز ترا دریده مردی
زان مرد بتو رسیده دردی
سوزنی از ابلهی درید بسی مُرز
کفت بسی مغز کون بخرزۀ چون گرز
(مُرز: سوراخ اِست، مقعد)
***
سوزنی در مدح وی با قافیه کشتی گرفت
قافیه شد نرم گردن گرچه توسن بود و گست
نرم گردن: کنایه از مطیع، رام، منقاد
گست: [گ َ] زشت، قبیح
در جای دیگر گوید:
چو خر نرم گردن نگشتم از آن
ولیکن چو خر گشته ام سخت کیر
***
خسو را خسو زادگان و ورا
بگادم نشد کیرم از گاد سیر
داماد خسر گای بدی بیش بسی سال
وامسال خُسُر خواجۀ داماد سپوزی
خسو: [خ َ/ ُ] مادر زن
خُسُر: پدر زن
خُش: مادر زن، خَشامَن
چه نیکو سخن گفت یاری بیاری
که تا کی کشم از خسر ذل و خواری (رودکی)
تازیانه دو تا چو کیر خسر
مویش اندر کشفته چون کس خش (منجیک)
مفخر جمله انبیا او بود
خسر میر مرتضا او بود (سنائی)
***
شاهین ترازو شد گویی دل مخدومت
یکسو غم مرغابی، یکسو هوس شاهین
***
شکسته بر سر و دست و زبانش
بخایسکی و سنگی و کُدنگی
خایسک: پتک/ کُدنگ: چوبی که گازران جامه بدان کوبند تا پاک شود
***
منم کلوک خرافشار و کنگ خشک سپوز
حرام زاده و قلاش و رند عالم سوز
ز بهر جماع خران خر کلوکان
خرامان بخانه بری پاده پاده
کلوک: [کَ] امرد، کنگ:[کِ] پسر امرد درشت قوی جثه
***
در وصف آلت خود گوید:
کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگون
سرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است
***
هرچند که کنگیم و کلوکیم و لکامیم
تن داده و دل بستۀ آن دول غلامیم
کُنگ: مرد سطبر قوی هیکل
لُکام: بی ادب و بی شرم و حیا
کُلوک: بی ادب و بی حیا، گستاخ، شطاح
(کلوک: [کَ] کودک امرد)
***
خردول و خربفایی نی عقل و نی خرد
اندر سرت بخردلۀ او بخربقه
(عقل باندازۀ خردلی در سر داری و خرد خربقه ای)
خردول: بی حیای احمق نادان
خربقه: [خَ بَ قَ] یک حب و یک دانه از خربق (= نوعی رستنی، خانق الذئب)
خردله: یک دانه خردل
دول: حیز، مخنث، بفا
***
مالیخ کاخ پخته بد اندر دماغ خویش
زان کاخ خویشتن را گنده دماغ کرد
مالیخ: مخف مالیخولیا
***
تیم: کاروانسرای بزرگ
تیمچه: ... کوچک
***
پاردم خر کشید زیر و بخر گفت
سرمکش از من که فیلسوف جهانم
پاردم: دوالی چرمی از ساز اسب که بزیر دم افتد، رانکی، زیر دمی، گوزبان
پال + دم (پال: ریسمان)
***
از دست روزگار ستمگر بعهد او
زی اهل شهر نخشب خط امان رسید
خط امان من است این قصیدۀ غرا
که بیش ازین نکنم کار و باردم خر را
خط امان: [مقابل خط خون]
ناروا: بی رونق، نارایج، کاسد
ناروا چون درم قلب ز تو بی هنران
باروائی تو و در هر هنری قلب درم
آری شبه آرد بها گهر را
عزت درم ناروا روا را
***
تا که از یغما و تکسین از برای رزم و بزم
بندگان آرند شیطان بند حورالعین صور
از برای رزم دشمن وز برای بزم دوست
جز بت یغما مخوه جز لعبت تکسین مخر
تکسین: شهری در ترکستان منسوب بخوبرویان
***
تا چنو خر ز بهر پشمآگند
ببرد گاو لوت نقل و شراب
سیه گلیم خری ژنده جل و پشماکند
که ژندگیش نه درپی پذیرد و نه رفو
هم سگان را قلاده زرین است
هم خران را خز است پشماگند (خافانی)
پشماگند: چیزی باشد که آنرا پر پشم کنند و مابین پشت ستور و تنگ بار گذارند، زین یا جل شتر که پالان بر زبر آن نهند، خوی گیر، قرطاط، بردعه [= گلیم ستبر که در زیر پالان در پشت ستور نهند]
***
میرفت و می آمد دل من تا بگه صبح
چون بانگ سگ از سیر بگرمای سمرقند
***
حکیم سوزنیم چشم شاعران بهجا
چو چشم باز بدوزم بسوزن فولاد
هزار سوزن فولاد بر دل است مرا
ازین حریرقبایان که دوش بر دوشند (بابا فغانی)
***
شاه بشاهین درافکنا و مر او را (شاهین: دستۀ ترازو)
تا که چو طیار گردد آن پله با این (طیار: زبانۀ ترازو)
توضیحات مفیدی بود ممنون از دعوتت
پاسخ دادنحذف